welcome to my weblog

مریمم

هیچ خبری ازت نشد. نمی دونم اصلا این وبلاگو پیدا کردی یا نه.

شایدم از هم روز اول دیدیشو نخواستی برام چیزی بذاری . خواستی منم تنها باشم.

خواستی همیشه منتظر باشم.شایدم میخوای فراموشت کنم؟

هیشه باهامه یادت.همیشه اینجاست.همین جا .تو این دل کوچیک.نذاشتم خراب بشه.اصلا مگه میشه جایی که خونه ی عشق تو بوده خراب و متروک بشه.

غیر یادت همیشه یه چیز دیگه هم باهامه.یه غم.یه بغض که گلومو اونقدر فشار میده که نفسمو بند میاره...

میدونم میگی همش تقصیر خودمه.نباید عاشقت میشدم.

هر وقت تنها میشم خودشون میان.دست خودم نیست.هیچ وقت نتونستم جلوی اشکایی رو که بره تو خواستن بریزنو بگیرم

مریم . میخوام بخوابم.خوابی که فقط تو بتونی ازش بیدارم کنی.


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ..:: علی ::..

وقتي مردم  دور و برم شلوغ نشه
مي خوام باهاش خلوت بكنم
دسته گلو از دستاش بگيرم
به جشن سالگردم دعوت بكنم
وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد
مي خوام رنگ چشاشو خوب ببينم
اون چشايي كه از گريه سرخ شده
براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم
وقتي مردم شما همه بريد
بزاريد اون تنها پيشم بمونه
در گوشم گفته براي آخرين بار
مي خواد قصه ي خواب خوشو  بخونه
وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره
هر چي داده ازم پس بگيره
دلي را كه داده از جاش در بياره
جاي زخمش چند تا بوسه بچينه
وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم

رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم

اي خدا مواظبش باش زياد غم نخوره
عاشق بود ببخشش اگه بهت بر نخوره

 

بر سنگ های رودخانه قلبت بنویس جرم ترک وجودت مرگ است


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط ..:: علی ::..

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید ....

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی هنوز دوسش داری .....

چقدر سخته سرت رو  رو دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

همه وجودت له شده  .....

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش چیزی جز سلام نتونی بگی .....

چقدر سخته وقتی ....

پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوز دوسش داری  ....

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی

و اون وقت آروم زیر لب

بگی :  گل من باغچه نو مبارک ........ ......      .

اگه زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم .....

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نمی کنم ....

ولی اگه دوست داشتن رو بلد نباشم

به خاطر تو  یاد می گیرم .....
  

پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط ..:: علی ::..

Left Handهفته‌نامه چلچراغ- شما با دست راست می‌نويسید يا آن که از دست راستتان برای کارهایی مثل بستن پيچ استفاده می‌کنيد. اما این دليل نمی‌شود که تماماً راست دستید يا احتمالاً راست گوش يا راست چشم هم هستيد. به همین دليل، ده سؤال وجود دارد برای آن‌که به خودشناسی بهتری برسيد:
1- تصور کنید جایی روی ستون فقراتتان می‌خارد. با کدام دستتان نقطه مورد نظر را می‌خارانید؟
2- انگشتانتان را به هم گره بزنید. شست کدام دستتان بالاتر است؟
3- می‌خواهيد کف بزنید. شروع کنید به کف زدن. کدام دستتان رو است؟
4- دوستی مقابلتان نشسته. خدای ناکرده قصد دارید به او چشمک بزنید. با کدام چشمتان مرتکب اين عمل می‌شوید؟!
5- در حال قدم زدن دستانتان را از پشت به هم گره می‌زنید. با کدام دستتان آن يکی را گرفته‌اید؟
6- فردی از فاصله دور فرياد می‌کشد. صدایش را نمی‌شنوید. دستتان را دور کدام گوش کاسه می‌کنيد؟
7- يک انگشت سبابه را برای شمردن سه انگشت دیگر استفاده می‌کنید. یک... دو... سه. از انگشت سبابه کدام دست استفاده کردید؟
8- وقتی روی صندلی چرت می‌زنید، سرتان را روی کدام شانه خم می‌کنید؟
9- به یک جسم دور نگاه کنيد و با انگشت اشاره روی نقطه‌ای از آن متمرکز شويد. يکی از چشمانتان را ببنديد و به آن نقطه نگاه کنيد. حالا چشمتان را عوض کنيد. در کدام حالت نوک انگشتتان روی همان نقطه بود؟
10- دست‌هايتان را از جلو روی سینه قفل کنيد. کدام بازو رو قرار گرفته است؟
اگر هميشه خودتان را همه رقمه راست تصور می‌کرديد، با جواب‌های بالا متوجه می‌شويد که آن‌قدرها هم راست نيستيد. مگر آن که 10 بار جوابتان «راست» باشد!



پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط ..:: علی ::..

خیلی وقته که ندیدمت. نمی دونم دلت برام تنگ شده یا نه؟

همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد و ...

دلم بره همه چیت تنگ شده . بره خنده هات. بره اخمات . بره نگاهات . بره وشگونات . بره بغلت . بره تک تک لحظه هامون . بره کلمه به کلمه ی حرفات.

نمی دونم . کوتاهی از من بود یا از تو یا از هیچکدوممون؟؟ در هر صورت من همیشه از اینکه بینمون فاصله افتاد عذاب می کشم و یه جورایی خودمو مقصر می دونم.

عزیز . نمی تونی تصور کنی بی تو چه تنهایی کشنده ای دارم.


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط ..:: علی ::..

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...
و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط ..:: علی ::..

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارک


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط ..:: علی ::..

تمام تنم مي لرزد . چشم كه باز ميكنم تاريكي نمناك كلبه مرا به خودم مي آورد.در وديوار هنوز از صداي غرش رعد تكان مي خورد.لعنتي همه اش را از سرم پراند.پتو را كنار ميزنم.نزديك بخاري ميروم.تكه هاي چوب را داخل آتش مي اندازم چادر زن ميان رقص شعله ها تكان مي

خورد.موجهاي دريا بالاي سرش ميرسند چادرش در باد ميرقصد.نمي دانم كجاي زمين ايستاده ام فقط فرياد ميزنم تا از موجها دورش كنم.موجي بلند روي سرش پائين مي آيد.دوباره چوب مي اندازم تا آتش گر بگيرد.همه جا زير نور رعد روشن مي شود.همه اشياي آويزان را مي لرزاند.نيم تيغي در استكان چاي حل ميكنم.سرم را توي دستهام مي فشارم.سعي ميكنم به تلخي دهانم فكر نكنم.گوشم را به آهنگ نشستن باران روي شيشه ها تيز ميكنم.باران تند ميشود.صداها درهم مي پيچند .پنجره ها مي لرزند.كسي شيشه را مي كوبد.سر مي چرخانم .زن با چادر باران خورده از پشت پنجره به من نگاه مي كند.سر مي چرخانم تا سرم را دو باره توي دستم فشار دهم ولي با نگاهش اشاره ام ميكند به طرفش بروم.ترسي كه مرا به صندلي چسبانده دورمي كنموبه طرف پنجره مي روم ولي او خودش را به عقب مي كشاند.در را باز مي كنم. پشت نرده هاي كلبه
همانطور نگاهم مي كند.نمي دانم در چشمانم دنبال چه چيز ميگردد.به طرفش مي روم.گامهايم رابلندتر بر مي دارم ولي او بدون هيچ تغييري در راه رفتنش هميشه از من جلو تر ميرود.
به جاده جنگلي مي رسد،مي ايستم .باد درختان را تكان مي دهد.سر خم مي كنند وبه پيشبازمان مي آيند.مي خواهم به كلبه برگردم ولي دوباره در خواهش نگاهش خودم را مي بازم.جنگل تا ريكتر از هميشه پر از سر وصداهاي نا آشناست.در سياهي جنگل گم مي شود،بار سنگين نگاهش راجلوي خودم حس مي كنم.شاخه هاي خيس دوره ام ميكنند.از ميان درختان صداي ناله هاي زن مي آيد،به طرف صدا ميدّوّم.دست دراز مي كنم،دستش را مي گيرم،جيغ ميكشد.عطر خيس گلهاي چادرش در باد مي پيچد ،گوشه چادرش را ميگيرم.دوباره جيغ ميكشد وفرار ميكند .تكه اي از چادرش مي كند ودر مشتم جامي ماند.طرحي از برهنگي اندامش درخاطرم ميزنم،دوباره جيغ ميزند و از ذهنم ميگريزد.شاخ وبرگها، گلويم رامحكم فشار ميدهند.جيغ وگريه هايش گيجم مي كند.شاخ وبرگها تمام تنم را زخمي ميكنند.صدا ها يك لحظه هم قطع نمي شوند.جلو تر كه ميروم از انبوه درختان كم مي شود.دريا با صداي موجهايش نزديك مي شود.ديگر جيغ نمي كشد.روي ماسه ها ايستاده وبه من خيره شده،به پشت سر بر مي گردم،جاده جنگلي در تاريكي درختان كور مي شود.هنوز دست وپايم ميلرزد.نگاهش ميكنم ،براي لحظه اي در چشمانم خيره مي شود،سرش رابرميگرداندوبه طرف دريا ميرود.از موج شكن با لا مي رود.ديگر حتي يكبار هم نمي توانم حالت نگاهش را مجسم كنم.از لحظه اي كه اوراديدم اين اولين باراست كه نگاهش بامن نيست.مي خواهم دنبالش كنم ولي پاهايمدرماسه هاگيركرده.به بالاي موج شكن ميرسد.چادرش در بادميرقصدوتمام تنم درآتش اين رقص مي سوزد.دريا موجهايش را به آسمان بالا ميكشد.پاهايم درماسه ها بيشتر فروميروند،ديگرحركت نميكنند.فرياد ميزنم كه از زير موجها دور شودولي صدايم در گلوجامي ماند، انگار تمام جهان راصداي امواج پركرده.موج بلندي روي قامتش ميشكند.روي ماسه هازانومي زنم.تكه چادرش راروي صورتم پهن ميكنم،نفس عميقي ميكشم.گلهاي قرمزرنگش بوي خون گرفته.نمي فهمم چه موقع روي ماسه هامي افتم.گرماي ملايم خورشيدروي صورتم مينشيند.روي كُنده اي كنار ساحل مينشينم.صداي دريا آرامم ميكند.نيم تيغي در دهانم مي اندازم دهانم تلخ مي شود.پاي يكي از درختان جنگل را ميكنم، تكه چادر را همانجا چال ميكنم.برميگردم ودر امتداد ساحل به دنبال تكه هاي ديگر ميگردم.
پايان


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط ..:: علی ::..

 

خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده         قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شده

...........................................................................................................

هنوز تنهايم....

تنهاتر از ديروز....

در غبار سکوت لحظات بی تو گم شده ام....

نمی دانم که آيا هنوز در قلبت کلبه کوچکم را دارم يا نه؟

اما می دانم که برايت در قلبم کاخی به وسعت خورشيد ساخته ام....


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط ..:: علی ::..

 

چندین سال پیش ،دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش...

 روزی، دختربه پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود.... تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.... آن گاه بود که توانست همه چیز ، از جمله نامزدش را ببیند...

 پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرارسیده ؟ دختر وقتی که دید پسر نابینااست،شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت :"متاسفم ، نمی تونم باهات ازدواج کنم،آخه تو نابینایی ."پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

"بسیار خوب، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی."


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط ..:: علی ::..